۱۳۸۸ شهریور ۳, سه‌شنبه

سایه ها گفتن



از همه وهمه متنفرم

از واژه ی رفیق و خود دوست که ترحم میکنن به غم ها-یا میخندن وتبسم میکنن با شادی هام متنفرم

از اون خدای مزحکی که انسان رو آفرید

از زندگی این بازیه خنده آورکه به جز لحظه هایی کوتاه همش درد و سوزش به بدنم

تحمیل کرد

از امن ترین و بهترین پناهگاه زندگیم پدر مادرم که به خاطر لحظه ای لذت کوتاه و بیشتر شدن خوشی تو زندگیشون من رو آوردن

از تکرار تمسخر آمیز روز و شب-بهار و زمستون

آینه ها دروغ میگن-پشت این مترسگ دلقک یه آدم دلسرد و وحشیه

منتظر یه اتفاقم تا رگ های منجمدم آخرین نجوای خودشون رو با تیغ برنده بکنن تا از لب های زیبای مرگ بوسه ای بگیرم-بوسه ای زیبا

اینجا یه در خروجی یه میانبر به آرامش ابدی میبینم

ولی باز میخندم

3/6/88

۱ نظر:

  1. گاهي بايد از همه چيز متنفر بود تا معناي دوست داشتن را فهميد
    گاهي براي رفتن بايد ماند
    و براي زنده ماندن بايد مرد .....

    پاسخ دادنحذف