
از همه وهمه متنفرم
از واژه ی رفیق و خود دوست که ترحم میکنن به غم ها-یا میخندن وتبسم میکنن با شادی هام متنفرم
از اون خدای مزحکی که انسان رو آفرید
از زندگی این بازیه خنده آورکه به جز لحظه هایی کوتاه همش درد و سوزش به بدنم
تحمیل کرد
از امن ترین و بهترین پناهگاه زندگیم پدر مادرم که به خاطر لحظه ای لذت کوتاه و بیشتر شدن خوشی تو زندگیشون من رو آوردن
از تکرار تمسخر آمیز روز و شب-بهار و زمستون
آینه ها دروغ میگن-پشت این مترسگ دلقک یه آدم دلسرد و وحشیه
منتظر یه اتفاقم تا رگ های منجمدم آخرین نجوای خودشون رو با تیغ برنده بکنن تا از لب های زیبای مرگ بوسه ای بگیرم-بوسه ای زیبا
اینجا یه در خروجی یه میانبر به آرامش ابدی میبینم
ولی باز میخندم
3/6/88
