۱۳۸۸ مرداد ۴, یکشنبه

دلبریدن از آرزوها


می خواستم به آرزوها و خواسته هام برسم اما نرسیدم- حتی به کوچیکترینشون

و شکست خوردم


تصمیم گرفتم تمام آرزوهام رو از یاد ببرم تا عادی زندگی کنم اما نتونستم

و باز شکست خوردم


امید به پیروزی مرد و من تنها شدم خیلی تنها
بند بند بدنم پر از زخم شد
پر از سوزش و سرزنش
و گاهی پر از حس نفرت وخشونت و انتقام


با وجود همه ی این شکست ها من هنوز نفس میکشم پر از شادی و زیبایی ام
من هیچ وقت تنها نیستم خودم رو به فرشته های آرامش سپردم
چون می دونم زندگی در ورای همه ی این شکست ها و پیروزی ها ادامه داره

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر