۱۳۸۸ مرداد ۴, یکشنبه

سرزنشم کن


به خاطر تمام چیزهایی که می خوام اما نمیتونم بهشون برسم


به خاطر تمام خواسته های که در بندشون اسیرم و خودم رو به آب و آتیش میزنم ولی در آخر با چشمایی سرخورده و بی تفاوت می شینم نظاره گر مرگ تک تک آرزو هام میشم

به خاطر اینکه نتونستم مثل یک مرد سکوت کنم و دنبال اونی بودم که تب من رو حس کنه

سرزنشم کن........................
..................به خاطر گم شدنم
با خود بیگانه شدنم
کبودی قلبم............سردی نگاهام
تکرار و سال ها تکرار این احساس تهی


به خاطر تمام........ضعف ها.......کمبود ها.....نیازها....ایراد ها.....زشتی ها

به خاطر عادت و وابستگی که به چیزهای مختلف که دارم
به خاطر تمام تعصباتی که به عقیده ای یا به کسی یا چیزی دارم

من نور رو می خوام....خود ارتفاع و پرواز رو می خوام...
من میخوام یک حس باشم می خوام خود حس شادی و پرواز و رقص باشم..............اما.........اما

سرزنشم کن چون هنوز من پر از روحیه ی جنگندگی و مقاومتم

سرزنشم کن شاید......شاید دوباره متولد شدم ولی اینبار با سختی ها رقصیدم و به اوج بی نهایت پرواز کردم
13/4/88

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر