چهارشنبه ۲۳ سپتامبر ۲۰۰۹

شوخی حتی با ترس و لرزها


نفرت و عشق بازتاب فریاد افکار ما به سنگ واقعیت ها بودن ولی ترس و وحشت وجودیت ما بود که حتی اونم دیگه به شوخی میگیریم

من یک شوخی ام خالی از هر گونه عشق یا حتی نفرتی در حبابی از بی تفاوتی ها

من یک شوخی ام که تمام نظام ارزشیش پاچیده و تو برام حتی ارزش تنفر ورزی هم نداری

صدای ضربان قلبم رو میشنوم مثل اولین بارش دونه های برف رو سنگ قبر

عاشق شدیم ولی نفرت ورزی رو یاد گرفتیم-اونقدر در نفرت پیش رفتیم که آرزوی عاشق شدن رو کردیم و بعد پوچ و خالی از هر احساسی خیره و بیگانه به دنیا نگاه کردیم-ولی حالا در آرزوی عاشق شدن و حتی نفرت ورزی هستیم ولی دیگه کنترلی وجود نداره و ترس و لرز حاصل تمام تلاش هامون شد که اونم با خنده هایه وحشتناکتره شوخی به بازی گرفته میشن

قلب ها به تپش افتادن پاها حاضر نیستن قدمی برای عشق و حتی نفرت بردارن-گوش ها کر شده ان-نگاه ها سرد و بی روح و دل آرام گفت دنبال آرامش بودیم نا آرامتر شدیم در پی معنا گشتیم-هستی با تمام کائناتش برامون بی مفهوم شد-شوخی آمد با ترس نعره کشید گفت فریاد ای فریاد-فریاد شوخی خنده های تلخش بود

من شوخی ام- شوخی با عشق وعلاقه ها-شوخی با نفرت ها-شوخی با ترس ها-مزه ی کال بی روحی و طعم گس بی تفاوتی مطلق

خودکشی کنم؟زندگی کنم؟ وللش اصلا مهم نیس هروقت که وقتش باشه میمیرم

فردا صبح باید برم باراجین دانشگامو میگم- شاید رفتم شایدم نرفتم اما میرم خوش میگذره شوخی حالا توخونه یا تو یونی فرقی نداره که .

اوضاع داره واس خودش میگذره حالا اگه تو ام لباتو رو لبای من بزاری سرگرم میشیم شوخی شوخی تر میگذره :دی 1/7/88

شنبه ۱۲ سپتامبر ۲۰۰۹

روح نیازمند به جسم


بیا عاشق بشیم دوباره و دوباره

دلم می خواد عسل خوش رنگ لبات رو با لذت بچشم

با شراب نگاه های خمارت مست بشم

بغلت بگیرم آرامش رو هر از گاهی تو آغوشت حس کنم

اگه قلبت ازعشق به من اونقدر سنگین شد که نتونست جاده های عاشقی رو بیاد- بار قلبت رو کم میکنم

اگه دست سرنوشت قوی تر بود و یکی از ما رفت-ما ضرر نکردیم چون لحظاته هرچند کوتاه اما زیبا و عاشقانه ای رو با هم گذروندیم

دلم میخواد دست تو دست هم بزاریم بریم تو رویا تو خلسه

بدنمون از رخوت خستگی دربیاد تب عشق و زندگی داغمون کنه-عشق بازی کنیم

این حس غریزی و حیاتی رو کی به ما داده؟

برای نجات روحمون باید به جسممون غذا بدیم-

وجودمون رو روانه ی همدیگه کنیم عشق به زندگی رو از بدن همدیگه بنوشیم

برای هرچه بهتر شدن

21/6/88

سه‌شنبه ۲۵ اوت ۲۰۰۹

سایه ها گفتن



از همه وهمه متنفرم

از واژه ی رفیق و خود دوست که ترحم میکنن به غم ها-یا میخندن وتبسم میکنن با شادی هام متنفرم

از اون خدای مزحکی که انسان رو آفرید

از زندگی این بازیه خنده آورکه به جز لحظه هایی کوتاه همش درد و سوزش به بدنم

تحمیل کرد

از امن ترین و بهترین پناهگاه زندگیم پدر مادرم که به خاطر لحظه ای لذت کوتاه و بیشتر شدن خوشی تو زندگیشون من رو آوردن

از تکرار تمسخر آمیز روز و شب-بهار و زمستون

آینه ها دروغ میگن-پشت این مترسگ دلقک یه آدم دلسرد و وحشیه

منتظر یه اتفاقم تا رگ های منجمدم آخرین نجوای خودشون رو با تیغ برنده بکنن تا از لب های زیبای مرگ بوسه ای بگیرم-بوسه ای زیبا

اینجا یه در خروجی یه میانبر به آرامش ابدی میبینم

ولی باز میخندم

3/6/88

دوشنبه ۲۷ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

جسد و دیوانه


دوست داری با جسد بازی کنی؟؟ باهاش مهمونی بگیری؟؟؟

خب بازی کن-فقط بزار هوا تاریک بشه-یوهوووو مهمونی توی خنکای شب بزن و برقص توی تاریکی فقط خودتی و یه جسد خشگل-بلاخره به خواستت رسیدی حالا برو یه مشروب بیار تا بخوری همه چی رو تار ببینی بعد خودت رو به اوون راه بزن که اینگار نمیتونی درست راه بری پاهات رو کج روی زمین بزار حسابی تلو تلو بخور-واسه قشنگی هم خوت رو به دیوانگی بزن با دو تا دستت سرت رو محکم بگیر تا همه فکر کنن تو سردرد داری یا مست پاتیلی-دنیا داره دور سرت میچرخه آره؟ آروم آه و ناله کن اینگار که خیلی درد داری و می خوای کسی نفهمه -آروم آواز بخون با خودت حرف بزن یه جوری که کلمات کشیده بشن جوری که انگار به زبونت چسبیدن و سنگینی میکنن- بخون خیلی آرووم خیلی نرم مثل فرشته ها اونقدر که بی حس شی و خوابت ببره-حالا بپر توی آغوشش-خواب خوبی باهاش داشته باشی کنار موش و سوسک و کرم


نه .............................نخواب تو خیلی گرسنته

توی مغزش خونابه جمع شده- گردنش وسوسه کنندست- دندوناش چه سفیده -هی هی چه خوشمزه غذایی بشه این-بدون روغن خام خام بخور موهای سفیدش روهم تف کن تا توی گلوت یا وسط دندونات گیر نکنه

دوست داشتی از روی لب هاش یه بوس بگیری؟؟-یا زبانت رو بکنی توی خونابه های جمجمش-طعم خوبی میده ها؟ برو نون بیار با تف دهنش لقمه درست کن واسه خودت-با قاشق و چنگال گوشش رو ببر-خیلی مقویه اوووووم

حالا که تفریح کردی وو غذاتم خوردی با باقی مونده ی جسد می خوای چیکار کنی؟

انگشتت رو بکن توی سوراخ های کثیف دماغش بعد سرش رو اونقدر شلاقی تکون بده تا گردنش بشکنه-چه طوره که با چکش یا پتک استخوان های مغزش رو پودر کنی؟دوست داری صدای خورد شدن استخوان هاش رو زیر لاستیک های تریلی بشنوی؟یه چاقو بیار بدنش رو قصابی کن این طوری با آناتومی بدن هم آشنا میشی-از دست جسد هم خلاص میشی

حالا بگیر راحت بخواب-همه چی از بین رفته فقط روحش مونده یوهاهاها ها

یکشنبه ۲۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

شوخی تا سر حد مرگ



باهات شوخی می کنم تو بگو چرا و تا کجا؟

اونقدر که نگران شی-اشکت در بیاد-تمام رفاقتمون بپاچه -اون قدر که حتی نتونی فکرش رو بکنی-
شوخی میکنم اونقدر که تمومه پل های پشت سرم رو بشکنم اونقدر که یه راهم واسه برگشت نزارم
و تو تماما حس کثافت بودن و پشیمانی بهت دست بده-

تا سر حد مرگ تا خود مرگ باهات شوخی میکنم ببین کجاها که نمی برمت؟من با شوخی آتیشت میزنم
با شوخی زندگیت رو با تمام آبروت لجن مال میکنم

.......

درون من یه چیزایی هست که من رو به باریکترین جاه ها میبره- جاه هایی که هیج تکیه گاهی نیست
هیچ دوستی یا رفاقتی مفهوم نداره.تمام آتش تمام نفرت-
شوخی در دره های سیاه
با گرگ ها با سایه ها-

شوخی تا خود نفرت-نفرت تا خود شوخی

می خندم-من سر قبر پدرت هم شوخی میکنم میخندم
مثل کفتار هایی که سر لاشه ی حیوانی جمع میشن و با هم میخندن و لاشه تیکه پاره میکنن
منم میخندم-شوخی میکنم.تو ممکنه از ترس بلرزی جیغ بکشی



من فقط یه شوخی هستم
ها ها
یه حسی مثل یه نگاه آرام در اوج عشق مثل سکوت در اوج نفرت و خون طلبی
هاها ها ها ها ها

این هایی هم که گفتم همش شوخی بود-چون الان 7 صبح روز سه شنبه هستش و من میخوان
صبحانه ام رو بخورم بعدش برم زیر نور زیبای آفتاب ورزش کنم


یوهووووووووووو شوخی ها ها ها

سرزنشم کن


به خاطر تمام چیزهایی که می خوام اما نمیتونم بهشون برسم


به خاطر تمام خواسته های که در بندشون اسیرم و خودم رو به آب و آتیش میزنم ولی در آخر با چشمایی سرخورده و بی تفاوت می شینم نظاره گر مرگ تک تک آرزو هام میشم

به خاطر اینکه نتونستم مثل یک مرد سکوت کنم و دنبال اونی بودم که تب من رو حس کنه

سرزنشم کن........................
..................به خاطر گم شدنم
با خود بیگانه شدنم
کبودی قلبم............سردی نگاهام
تکرار و سال ها تکرار این احساس تهی


به خاطر تمام........ضعف ها.......کمبود ها.....نیازها....ایراد ها.....زشتی ها

به خاطر عادت و وابستگی که به چیزهای مختلف که دارم
به خاطر تمام تعصباتی که به عقیده ای یا به کسی یا چیزی دارم

من نور رو می خوام....خود ارتفاع و پرواز رو می خوام...
من میخوام یک حس باشم می خوام خود حس شادی و پرواز و رقص باشم..............اما.........اما

سرزنشم کن چون هنوز من پر از روحیه ی جنگندگی و مقاومتم

سرزنشم کن شاید......شاید دوباره متولد شدم ولی اینبار با سختی ها رقصیدم و به اوج بی نهایت پرواز کردم
13/4/88

نه گفتن


اگر می گفتیم (نه)آیا دیگر غمی وجود داشت-اگه وسوسه نمی شدیم آرامش از بین می رفت؟
چرا باید در مسائل مختلف درگیر شیم و چیز های با ارزشی رو از دست بدیم تا قدرش رو بدونیم و باز از دوباره بدستش بیاریم

انسان یعنی رفتن کوره راه ها -کشیدن مصیبت ها-خورد شدن در سختی ها و خستگی ها و سر گردانی کشیدن
انسان یعنی تضاد.تضاد هایی که هیچ وقت نمی تونی اونا رو با هم آشتی بدی
باید(نه) گفتن رو یاد می گرفتیم اما هرگز نشد